خاطره ای اتفاقی

بعد مدت ها وقتی نگاهم بهش افتاد مثل یک آهنگ قدیمی و زیبا بود.نمیدونم برای چند لحظه همه چیز توقف کرد و دقیقا سقوط خودم رو حس کردم ، یه حسی مثل خالی شدن ناگهانی زیر پا بود ، من در عبور از تونل خاطره ها چه صحنه و تصویرها که از جلوی چشمم نگذشت . بعد از یک لبخند عجولانه تنها کاری که تونستم انجام بدم به هم کوبیدن اون دفتر بود ولی انگار زهر خودش رو ریخته بود و خیال من آبستن آرزوی شیرین تو شد خصوصا چند سطر آخرش که خالی از هرگونه استعاره ی شاعرانه بود ولی جوری بود که انگار قالب جای خالی وجودم بود . . .

گرد و خاک ایام که در حال دفن کردن خاطره های روزهای باتو بودن بودند با این باد تند پراکنده شدند و من در دیوار دلم تصویری عریان از آرزوی شیرینم رو حس کردم

چند نفس عمیق کشیدم و این شعر مرحوم نجمه زارع رو زمزمه کردم که ؛

خدا کند که فقط عشق از سرم برود . . . .

من از این عشق

دنیارو هیچ چیز زیبا نمی کنه حتی عشق

این تنها جمله ای بود که بعد از یک عالمه گشتن و گشتن به ذهنم رسید

برای این جستجو همه جا سرک کشیدم ولی آخرش چیزی دستگیرم نشد و راستش یه مقدار گریه کردم

برای خندیدن بهانه بسیار دارم ولی برای شاد بودن نه

باید اعتراف کنم که از آدمهایی که تو این دنیا عاشق میشن رو دوست ندارم،آدهایی که عشق سیرشون می کنه رو دوست ندارم ولی در واقع اصل و اصالت عشق رو منکر نمی شم و میدونم عشق مهمترین و پرجذبه ترین مساله ی آدم هست

ولی متاسفانه آدم دیگه انسان نیست و عشق دیگه سند آزادی نیست.آدمی که با عشق آفریده شد ولی با عشق زندگی نکرد.عشق رو درون خودش محصور کرد و هرچیزی از بیرون که شبیه زندان درونش بود رو پرستید و همه جا فریاد عشق سر داد و آبروی عشق رو برد.خدایا میدانی درد آدمهایی که فکر می کنند هستند و فکر می کنند که عاشقند و این بازی عشق را با قانون خود به جریان می اندازند چقدر خراشم می دهد.خدایا چقدر از عشق ورزیدن این آدمها بی زارم و چقدر دلم عشق واقعی می خواهد که نمی دانم کجاست

در همین لحظه ی توقف من هزاران چیز از ذهنم گذشت هر چه سعی کردم مانع کلمات و شعرها بشم نشد و مثل یک سقف سست باران خورده همه چیز توی سرم آوار شد و من زیر این آوار قدرت هیچ کاری رو ندارم به جز گریه

من چه می خواهم خدایا.درون من چه چیزی قرار دادی که حتی خودم قادر به کشف آن نیستم.خدایا مایع آرامش این درد مجهول چیست ، دلیل فوران این بغض ها چیست . چرا فقط گریه های مخفی آرامم می کند.خدایا چرا لمسی نیست که روحم را نوازش کند

خدایا من در این بهشت همچون تو ، در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم . . .

خدایا جز درد و دل با تو را نمی پسندم و جز رسیدن به تو آرزویی ندارم

که می داند چه می دیده است آن غمگین ...

من بیدار شدم

یعنی اصلا نخوابیدم

من آدم غمگینی هستم

تودلم هزاران هزار بغض بی دلیل هست

مثل الان که دارم برای خودم گریه می کنم

من تو دلم دردهایی هست که هنوز دست هیچ واژه ای بهشون نرسیده

از خودم و این زندگی خسته ام

درد من نداشتن ها نبود

درد من داشتن چیزی بود که دیگران نداشتند

غرق شدم من. . .

چیزی جز مرگ نمی تونه منو از این همه عذاب نجات بده

هیچ چیز این دنیا برای من نیست

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل

همراه خواجه قرعه قسمت به غم زدم

نوستالژیا

بعضی وقتا که گذری یه چیزی به گوشم میخوره ، یا بویی به مشام می رسه یا تصویر یا رنگی یا لبخندی غیر معمولی رو میبینم شدیدا این آرزو تو وجودم اوج می گیره که تک تک کسایی که این خاطره هارو برام ساختن از پس سالها پیدا کنم یکی دو ساعتی کنار خودم بنشونم و با تک تک چیزهای مشترک کلی بگیم و بخندیم و بگم یادته اونموقع چطور بود.خیلی دوس دارم همه ی اون آدمهای خنگ که گذر زمان غرقشون کرده رو با یه دست بکشم بیرون و بیارم به دنیای خودم و برای لحظاتی شادی و احساسات اون موقع رو تجربه کنیم

نمی دونم الان به چه چیزی مشغولن ولی من هنوز همون دیوونم.هنوز حس میکنم با همه ی مشغله هام بیشتر به یه پسر جوون شبیه هستم که بعد از تعطیلیش از محل کار لباساشو می پوشه و سوار ماشین میره تو دور.البته نه دور باطل دوری که از قبل برنامه ریزی شده بود

بهرحال هرکس برای لذت بردن آرزویی داره و من هم اینطور فک می کنم و برام لذت بخشه